باران عشق
و خون مجنون
نامه اي مينويسم
و به عنوان سلام
به تو اي عزيز تر از جانم هديه ميكنم.
سلامي كه مرا ميسوزاند
و تبديل به خاكستر ميكند
و اين خاكستر با بادهاي
عاشقانه همراه ميشود
تا به سرزمين قلب تو برسد
و به تو بگويد
«دوستت دارم»

نمي دانم چه نيرويي مرا از بروز احساساتم باز مي دارد
در حالي كه ايمان دارم تك تك سلولهاي بدنم عشق تو را
فرياد ميزنند و قلبم با شنيدن نام و صداي تو همچون
قطره هاي باران كه به شدت با زمين برخورد مي كنند
به سينه ام مي كوبد فكرم لحظه اي از ياد عشق تو غافل
نيست و همواره به دنبال جايي است كه در آ ن حرف
و نشاني از تو باشد. با اين اوصاف دلم مي خواهد لحظه اي
هم به ياد اين قلب عاشق باشي كه براي بهانه اي جز تو
ندارد ،قلب حقيرم را بپذير و در گوشه كوجكي از دل
درياي ات بگنجان و بدان تا هميشه دلم براي با تو
يكي شدن پر ميزند.
مرا از خودم برهان تا دنيايي از عشق و يكرنگي
برايت به ارمغان بياورم.
فرومانرواي قلب عاشقم باور كن تويي مهربان ديروز و امروز و فرداهاي من...

طعم شيرين لبت ،درد و دوا ريخت بهم
نسخه شربت و قانون شفا ريخت بهم
اين چه شيريني و لطفيست كه بر لب داري
نزدم بوسه هنوزش ،لب ما ريخت بهم !
دست بردم به قلم تا كه كنم وصف لبت
جوهر و حسرت و آه دل ما ريخت بهم
به فداي لب همچون شكرت جان و دلم
گرمي بوسه تو حال مرا ريخت بهم
((در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز))
يا رب اين فكر دل انگيز چرا ريخت بهم؟