در خزان عمرم عشقي دلنشين با نغمه هايي
شيرين و زيبايي نمايان شد و با نگاه اول
بر جانم نشست و دلم را به لرزه وا داشت.
نور اميد و پر فروغي شد و بر جانم دميد
و چه زيبا و پر معنا ،دوست داشتن و عشق ورزيدن را تفسير كرد.
شب هاي تنهايي و سكوت را روشن و پر نور ساخت
و پاييز و زمستان را به بهار سبز و شاد متصل نمود
حالا كه تو را يافتم ،بايد اين را بداني كه تا هستي و هستم كنار من باشي.
جان و ايمانم را در تو و كسي كه خالق توست
جستوجو كردم و خود را يافتم با هم در كنار هم
او را پرستش ميكنيم و او را به خاطر اين موهبت و عشق ستايش ميكنيم.
چرا كه عشق به معشوق برترين عشق هاست.
قرار است معلم
تمام واژه هايش را پس بگيرد
از اين ذهن عقب مانده
و من فقط و فقط
«دوست دارم»
را در زير پيراهنم
قايم مي كنم.

اگر بازم پيشم بياي شب رو چراغون ميكنم
واسه دوباره بودنت مهتاب و مهمون ميكنم
ميرم كنار پنجره خودم رو زندون ميكنم
منتظر نگاه تو عمرم و كم جون ميكنم
اگه بخواي با يك ندا دنيا رو ويرون ميكنم
اما اگه نبينمت اين دل و من خون ميكنم
براي ديدن تو چشمامو گريون ميكنم
اگه يه روز ببينمت بغضمو بارون ميكنم
خلاصه كه سختي ها رو من با تو آسمون ميكنم
ديگه نفس نميخوام جونمو قربون ميكنم

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 4:19 قبل از ظهر توسط مریم و وحید(2 عاشق)
|