دل هر چه داشت نثار چشمان تو كرد اما دل تو غريبه را پرستيد... رفتنت دوباره نگاهم را با انتظار همخانه كرد منتظر شدم منتظر لحظه هاي ديگر در كنار تو ماندن اما انتظار پوسيد گفتم حالا كه ميروي لااقل يك آرزو برايم بگذار آرزوي توخالي براي دلخوشيم و تو گفتي : در آرزوي برگشتنم بمير. دست تنت را بوسيدم و خدا را شكر كردم از اينكه سر انجام فهميدي بي تو خواهم مرد.
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385 ساعت 2:21 قبل از ظهر توسط مریم و وحید(2 عاشق)
|
اگه عاشقي بياتو اگه اومدي نظر يادت نره اگه نظر دادي خيلي ازت ممنونم