قصه پايان عشق
رفتي و درد و غم دل را نفهميدي چرا؟
رفتي و با اشك چشمانم بجنگيدي چرا؟
لحظه هاي بي تو بودن گر چه با ياد تو بود
سهم من از با تو بودن گريه و داد تو بود
غير دل لايق ندانستم بريزم پاي تو
اشك چشمانم گرفته در نبودت جاي تو
قصه پايان عشق ما به هر جا سر زده
چون كبوتر بر خيال لحظه هايم پر زده
مي روم ديگر زمن نامي نبر تا زنده ام
گر بگيري رد پايم بعد از اين شرمنده ام
مي روم با خاطرات مرده ام خلوت كنم
شايد از درد تو بر ديوانگي عادت كنم
ميروم اما بدان اين قلب من حيران توست
تا ابد اي نازنين چشمان من گريان توست
